خیلی از روزها دلم می خواهد یک برو بابای غلیظ نثار دنیا کنم و سوت زنان سوار ماشین شوم....



آن هم نه از این ماشین های جلف امروزی ، از آن ماشین های قدیمی و جذاب!



بعد ، همانطور که آهنگ * جنجال حمید هیراد * را در ماشین پخش می کنم و زیر لب همراهیش می کنم ، با یک دست فرمان را بگیرم ،


 و دست دیگرم را از پنجره بیرون ببرم و همانطور که موهایم با وزش شدید باد تاب می خورند ، صدایم را بالا تر ببرم و* راه آهن *را فریاد بزنم ...




وقتی آهنگ جنجال به انتهایش رسید ، آهنگ *ماه پیشونی * را تقدیم ماشین کنم ...


آن وقت ، با یک لبخند گشاد و درست حسابی ، سرعتم را بالا تر و بالاتر ببرم و با صدای بلند بگویم : دیوانگی هم عالمی دارد!!!





وقتی هر چه آهنگ داشتم ته کشید، ماشین را ببرم در دل یک جنگل و همانطور که برای خودم چای داغ می ریزم ، روی کاپوت بنشینم و به 

لحظه ای که همیشه آرزویش را دارم نگاه کنم ...




و لذتی که از صدای چه چه پرنده ها در رگم جاری می شود ، پلک هایم را روی هم بیندازد و من بدون اینکه خواب ببینم ، بخوابم ....


+++


* اگه یه روز ، خودت بیادجلوت بشینه ، بهش چی میگی ؟ 😊