چه چیزی بهتر از این :
روی لبه ی پنجره نشسته‌ باشی  و پاهایت آزادانه جلو و عقب تاب بخورند ....
 
کتاب محبوبت دستت باشد و قهرمان داستان در بهترین حالتش به سر ببرد ..

باد بیاید و لای دامن پیراهن بلندت بپیچد و گل های ریز و سرخ روی لباست ، مثل موج های دریا حرکت کنند...

وگیسوی بلندت را سپرده باشی دست باد تا برایت شانه اش کند ...

بعد ، هر از چندگاهی نگاهی به طبیعت بکر روبه رویت بیندازی و برای خورشید دست تکان دهی ...
 
وگاهی هم ، یک جرعه از چای داغ را بنوشی و لبخند روی لبت بشود سوژه ی عکاسی خدا ....


****

یه سوال باحال! اگه زندگیتون کتاب بود ، اسمشو چی میذاشتین ؟