دوربینم را دستم گرفته بودم و برای خودم میان خوشه های گندم ، قدم می زدم ...

بچه تر که بودم ، از این جور مزرعه ها می ترسیدم . دلیلم هم قانع کننده بود : معلوم نیست بین این خوشه های خوشگل ، چه حشره ی زشتی پنهون شده!



اما حالا که بزرگ شده ام ، حالا که چشمم شده سوژه یاب برای عکاسی 
حالا که هیچ منظره ی زیبایی از نگاه تیزبین دوربینم ، پنهان نمی شود ...

دلم را می زنم به دریا ( شما بخوانید مزرعه) و از خوشه های طلایی که همیشه موضوع انشا کودکی هایم بودند ، عکس یادگاری می اندازم و لبخندشان را در قاب کاغذ ، ذخیره می کنم ...

- تبسم! 

صدایش ، از میان همهمه ی باد و قار قار کلاغ ها مثل یک موسیقی آرام روی گوشم نشست و تبسم روی لب های منی نشاند که نامم تبسم است ...

بر گشتم ... دستم را کنار لبم گذاشتم و داد زدم : جانم؟


لبخندش از همان فاصله هم معلوم بود ... 
- بیا ....کارت دارم ...

مگر می شد او بگوید کارم دارد و من بگویم ، نمی آیم!؟  بی خیال دوربین و منظره !
پیشش رفتم . یک لیوان چای دستش بود و یک لبخند روی لبش ...


-جانم؟

لیوان پراز چای را بالا آورد و مثل همیشه گفت : الان یه چایی داغ و لب سوز می چسبه . نه؟

خندیدم و گفتم  : معلومه !. 

دستم را سمت لیوان دراز کردم تا بگیرمش ، که دستش را عقب کشید ...
ابرویی بالا انداخت و گفت : نچ نچ نچ! اول عکس ، بعد چایی لب سوز! هوم ؟
 
دست دراز شده ام را مشت کردم و گفتم : آفرین! به تو میگن مرد زندگی!

خندید و دستش را دور کمرم انداخت ...
با آن یکی دستش چای را بالا  آورد وگفت  : خانوم عکاس بجنب! سوژه می پره ها!


دوربین را بالاگرفتم . از آن لبخند های معروفم را زدم و دکمه اش را فشار دادم 
عمل نکرد ...


لبخندم را گشاد تر کردم و دوباره امتحان کردم ولی باز هم ... نه!
لبخندروی لبم ولو شد ... 
پرسید : -چرا عکس نمی گیره؟
- نمیدونم .... وایسا ببینم چشه!


دوربین را پایین آوردم و بارها امتحانش کردم اما انگار لج کرده بود با ما ...
نفسم را محکم بیرون دادم رو به او که منتظر بود گفتم : نه خیر! این باهامون لج کرده ...


خندید و گفت : غصه نخور خانوم ... درست میشه
- نه بابا ... درست نمیشه ... اه . چاییمون یخ ک...
خواستم جمله ام را تمام کنم  که ناگهان آسمان غرید ... 



هر دو سرمان را بالا گرفتیم ... نور رعد و برق روی صورتمان نشست ... 
همزمان با هم خندیدیم
او گفت : بفرما اینم عکس!
و من گفتم :و چه عکسی بهتر از عکسی که خدا انداخته؟!
و بعد دوتایی ، زیر نم نم باران ، چای لب سوزمان را نوشیدیم...