این روز ها دوست دارم همه‌چیز را برعکس تصور کنم

دوست دارم پا بگذارم روی قوانین دنیا و آن طور که دوست دارم به زمین و زمان نگاه کنم 


مثلا دوست دارم جای اینکه پرنده از روی درخت پرواز کند سمت آسمان ، بالهایش را سمت زمین بالا و پایین ببرد ...

دوست دارم ، تاب های دنیا ، از زمین به آسمان کشیده شوند...

دلم هوس کرده پسر بچه های محله مان ، جای اینکه باآن شلوار های خاکی و توپ های دولا و سه لا ، روی زمین بدوند ، یکی از آن هزاران سیاره را توی دروازه _ که چیزی جز دوتا آجر نیست _ شوت کنند


دوست دارم ، ماه توی دریا بود و ما می توانستیم ، داخل آسمان قایق رانی کنیم و روز ها ، خورشید صید کنیم !




اما حالاکه هیچ کدامشان امکان ندارند ، یک جوراب بلند تا روی زانو به پا میکنم، کلاهم را می کشم تا روی بینی ام ، شال گردنم را هم می آورم تا هزار توی لباس های زمستانه ام کامل شود

بعد همانطور که دست هایم را در جیب هایم فرو کرده ام ، توی ایوان می نشینم و چایم را می نوشم 
و البته این خزعبلات را تایپ می کنم ! 


+ چرت نویس ذهنی یک عدد پارادوکس :) 


****


* خودتونو لایق چه چیزایی میدونین ؟ :) بیاین یکم باهم حرف بزنیم
+ زندگیتون ، نوش جونتون :)