قدیمها چقدر همه چیز زیبا تر بود 


آن روز ها ، یا آخر هفته ها  یا  سر زده ، خانه ی هم می رفتیم  و گل می گفتیم و گل می شنیدیم ، آن روز ها ، صورت هم را می بوسیدیم و همدیگر را به آغوش می کشیدیم .


یاد آن روز ها به خیر ، که آجیل و هندوانه و ، چای داغی که در فنجان های مخصوص مادربزرگ ریخته می شد را می خوردیم و از ته دل می خندیدیم،


 آن روز ها که عمو برایمان از خاطرات تکراری سربازی اش می گفت ، و پسر ها و دختر های کوچک با هم در حیاط بازی میکردند و مواظب بودند گلدان های شمعدانی مادربزرگ را نشکنند ...


آن روز ها که خانم های جمع هم با اشتیاق به حرف ها گوش می دانند و مواظب بودند خدایی ناکرده ، فنجان کسی خالی از چای داغ نباشد ...


آخ ، یادش به خیر ... چه دوران شیرینی بود ... آن موقع ها که با هم برنامه ی یک تفریح را می چیدیم و به یک محیط سرسبز می رفتیم ...


همان روز هایی که مرد های فامیلمان با غرور و مردانگی کباب ها را درست می کردند و خانم ها با خنده هایی که دلشان را به درد می آورد ، میوه ها را برای بقیه قاچ قاچ می کردند ...


و گوشه ای هم ، بچه ها ، روی چمن ، غلت می زدند و توپ بازی و خاله بازی میکردند ... بعد ، همه دور کباب های آماده ، حلقه می شدیم و سیب می گفتیم و عکس یادگاری می انداختیم...


یاد قالی شستن ها ، خانه تکانی ها ، پول جمع کردن ها برای کمک به یکی از افراد فامیل ، به خیر ... 


یاد آن عروسی های ساده و کم خرج و شاد به خیر ... یاد آن مراسمات خواستگاری صمیمی و زیبا به خیر... یاد آن قهر هایی که با وساطت بزرگان فامیل حل می شدند ، به خیر ...


آه ... یادشان به خیر ... دلم برای آن روز ها تنگ شده ... دیگر استیکر های بی روح و سلام و علیک های دروغین را دوست ندارم ... 


دلم می خواهد وقتی ناراحتم کسی کنارم بنشیند ، بغلم کند ، دست روی شانه ام بگذارد و با صدای بلند بگوید : نترس ... غمگین نباش ... ما هستیم ...


نه اینکه برایم پیامکی خالی از احساس برسد که حاوی یک جمله است : غصه نخور ...


دلم برای تعریف و تمجید های واقعی ، احساساتی که درون چشم ها پنهان اند تنگ شده ...

 

دلم برای گذشته ، تنگ شده .. دلم برای دنیای زیبای آن روز ها ، خیلی خیلی تنگ شده ... ... ...