آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دنیای خیالی من» ثبت شده است

جمعه, ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۱۲ ب.ظ paradox
نامم را غزل گذاشته بودند ...

نامم را غزل گذاشته بودند ...

نامم را غزل گذاشته بودند ...

موهایم بلند بود ...

عاشق شعر و غزل بودم ...

جان میدادم برای اشعار فاضل نظری 

روزها و شب ها در اشعار حافظ غرق می شدم ...

همانطور که شعر سهراب را می خواندم ، چای می نوشیدم ... داغِ داغ !

لیست کتابهایم ، سربه فلک کشیده بود ...


روز ها داستان مردی به نام اوه را می خواندم و عصر ها کتاب بریت ماری اینجا بود ...

خلاصه تر بگویم

من بودم و دنیای غزل گونه ام ...

تا این که یک روز 

چشم در چشم دزدی شدم
که قلبم را ربود 

از او شکایت کردم 

قلبم را بر نگرداند ولی تا ابد کنارم ماند 
و حبس شد تا ابد در زندان خانه ای که برایم ساخته بود ...

زندانیِ دوست داشتنی ای بود ...
مرا به پارک می برد
به من عشق می ورزید 

و خلاصه باعث شده بود
این غزل ، غزل بسراید 
و معنای تمام اشعاری که خوانده بود را درک کند ...

*****

یک لینک قشنگ :



۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۲ ۶ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۴ ب.ظ paradox
منم و بارانی که پر از زیباییست....

منم و بارانی که پر از زیباییست....

باران می بارد

قطره قطره ، چیک چیک 


هوا بوی خنکی می دهد ....

 

طعم عشق در رگ های شهر جاری است...

من ، دست در دست خدا

 

پامی گذارم روی خیابانی که

 

انعکاس نور ، حک شده روی تن لرزانش...

 

روی تن خیس از بارانش ....

 

جاده، تنها کسی است که در شهر من ، 

موقع باران، چتر همراهش نمی آورد ...


۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۰:۵۴ ۶ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۴ ب.ظ paradox
آن سوی من

آن سوی من

همه ی آدم ها دونفرند ...


یکی خودشان است و دیگری ، خود درونشان ...

من هم مثل همه دو نفرم . 


یک من وجود دارد که آدم های کوچه و بازار او را می شناسند ...

نامش را ، پدر و مادرش انتخاب کرده اند و فامیلی اش را پدربزرگش ...


این من ، یک سن مشخص دارد ، یک جنسیت مشخص ، و یک مقدار ثروت مشخص تر(!) ...

چهره اش را هم خدا انتخاب کرده و کسی است که اطرافیانش ، او را می بینند ...


اما آن یکی من ، اوضاعش کمی فرق می کند . او نامش را خودش انتخاب کرده و اهل گذاشتن فامیلی روی خودش نیست ....

او گاه پیر نود ساله می شود و گاه کودک نُه ساله ...


گاه ، زن می شود و گاه ، مرد ....


ثروتش هم مثل سکه های که در جیب تاجران جیرینگ جیرینگ می کنند نیست .

ثروتش کاملا معنوی است ... 

ثروتش علم است و علاقه است و استعداد ...


این من ، چهره اش را با دست های خودش ساخته ... اما نه چهره ای که بین عموم مشهور است ، چهره ی او ، حاصل انعکاس رفتار هایش است ...

 

منِ درونِ من ، پیش کسانی رخ نمایی می کند که به او اهمیت می دهند . جاهای ناشناس خودش را در معرض دید قرار می دهد و شروع می کند به سخنرانی ...


منِ درونِ من ، حرف هایش را در فضایی مثل اینجا منتشر می کند ، آزادانه به همه لبخند می زند و زندگی کردن را به من اصلی یاد می دهد ...


خلاصه اینکه ، آن سویِ من ،  یک منِ دیگر نشسته که بی سر و صدا می آید و می رود ولی عطرش هیچ وقت فراموش نمی شود ... 

منی که آن سویِ من نشسته ، واقعی ترین چهره من است ....


شما هم منِ درون ، دارید؟  

۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۴ ۸ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox
شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۳۱ ب.ظ paradox
آرزوی زمستان

آرزوی زمستان

بیا امروز به دنیای خیالی مان سفر کنیم

آنجا که همه چیز راحت به دست می آید و همه چیز زیباست ... 


بیا امروز برویم به فصل زمستان ...

 فصلی که در آن ، درخت ها ، بی توجه به برگهایی که فصل قبل ، گذر زمان آنها را برد ، کنار هم خوابیده اند و خواب بهار می بینند ...

 بعد ، روی ایوان خانه ای که دیوار های کاهگلی دارد ، بنشینیم  ..


فنجانی برداریم و برای خود ، کمی چای دارچینی بریزیم و با لبخند به بخاری که از آن بیرون می آید و دست در دست هوا ، پنهان می شود ، نگاه کنیم ...


سپس ، روی صندلی چوبی بنشینیم و به دانه های سفیدی نگاه کنیم که از آسمان ، آرام آرام سمت زمین می آیند و آرام تر ، گونه ی درختان را می بوسند و کنار دوستانشان می نشینند ...


بیا نفس عمیقی بکشیم و به بخاری که از دهانمان بیرون می آید نگاه کنیم و باز لبخند بزنیم ...


راستی ! چای را یادتان نرود ها ! ... زود تر بنوشیدش که یخ میکند !!

...

..

..

.


۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۱ ۵ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۰۴ ب.ظ paradox
باغ زیبای خیال

باغ زیبای خیال

میان باغ ایستاده است...

نسیم ، آرام آرام موی باغ را شانه می کند...

عطر شکوفه ی گیلاس ، می چرخد و دامنش را تکان می دهد  وآهسته آهسته می خندد....

پروانه ی سفیدی  ، روی دامن عطر شکوفه ی گیلاس می نشیند...
و لبخندی روی لب های او...
 

خورشید، روی صحنه ی آسمان ، نمایش عشق و امید را اجرا می کند ...

و او دستش را روی بدن زبر درخت پیر می کشد و میان آواز گروهی گنجشک ها خود را رها میکند...

 نسیم با مسافرانی از جنس عطر شالیزار از راه می رسد و با خنده گونه ی گل را می بوسد

همه در باغ ، آرام اند و مرد سالخورده ی برکه ، چشم انتظار شب است تا روی ماه را ببیند ...
 
واین چنین زمان در باغ خیالی من می گذرد
به همین آرامی 
به همین زیبایی...

۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۰۴ ۴ گپ خودمونی درسته ۳ نچ !! ۰
paradox