دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دنیای خیالی من» ثبت شده است

همه ی آدم ها دونفرند ...


یکی خودشان است و دیگری ، خود درونشان ...

من هم مثل همه دو نفرم . 


یک من وجود دارد که آدم های کوچه و بازار او را می شناسند ...

نامش را ، پدر و مادرش انتخاب کرده اند و فامیلی اش را پدربزرگش ...


این من ، یک سن مشخص دارد ، یک جنسیت مشخص ، و یک مقدار ثروت مشخص تر(!) ...

چهره اش را هم خدا انتخاب کرده و کسی است که اطرافیانش ، او را می بینند ...


اما آن یکی من ، اوضاعش کمی فرق می کند . او نامش را خودش انتخاب کرده و اهل گذاشتن فامیلی روی خودش نیست ....

او گاه پیر نود ساله می شود و گاه کودک نُه ساله ...


گاه ، زن می شود و گاه ، مرد ....


ثروتش هم مثل سکه های که در جیب تاجران جیرینگ جیرینگ می کنند نیست .

ثروتش کاملا معنوی است ... 

ثروتش علم است و علاقه است و استعداد ...


این من ، چهره اش را با دست های خودش ساخته ... اما نه چهره ای که بین عموم مشهور است ، چهره ی او ، حاصل انعکاس رفتار هایش است ...

 

منِ درونِ من ، پیش کسانی رخ نمایی می کند که به او اهمیت می دهند . جاهای ناشناس خودش را در معرض دید قرار می دهد و شروع می کند به سخنرانی ...


منِ درونِ من ، حرف هایش را در فضایی مثل اینجا منتشر می کند ، آزادانه به همه لبخند می زند و زندگی کردن را به من اصلی یاد می دهد ...


خلاصه اینکه ، آن سویِ من ،  یک منِ دیگر نشسته که بی سر و صدا می آید و می رود ولی عطرش هیچ وقت فراموش نمی شود ... 

منی که آن سویِ من نشسته ، واقعی ترین چهره من است ....


شما هم منِ درون ، دارید؟  

  • paradox

بیا امروز به دنیای خیالی مان سفر کنیم

آنجا که همه چیز راحت به دست می آید و همه چیز زیباست ... 


بیا امروز برویم به فصل زمستان ...

 فصلی که در آن ، درخت ها ، بی توجه به برگهایی که فصل قبل ، گذر زمان آنها را برد ، کنار هم خوابیده اند و خواب بهار می بینند ...

 بعد ، روی ایوان خانه ای که دیوار های کاهگلی دارد ، بنشینیم  ..


فنجانی برداریم و برای خود ، کمی چای دارچینی بریزیم و با لبخند به بخاری که از آن بیرون می آید و دست در دست هوا ، پنهان می شود ، نگاه کنیم ...


سپس ، روی صندلی چوبی بنشینیم و به دانه های سفیدی نگاه کنیم که از آسمان ، آرام آرام سمت زمین می آیند و آرام تر ، گونه ی درختان را می بوسند و کنار دوستانشان می نشینند ...


بیا نفس عمیقی بکشیم و به بخاری که از دهانمان بیرون می آید نگاه کنیم و باز لبخند بزنیم ...


راستی ! چای را یادتان نرود ها ! ... زود تر بنوشیدش که یخ میکند !!

...

..

..

.


  • paradox
میان باغ ایستاده است...

نسیم ، آرام آرام موی باغ را شانه می کند...

عطر شکوفه ی گیلاس ، می چرخد و دامنش را تکان می دهد  وآهسته آهسته می خندد....

پروانه ی سفیدی  ، روی دامن عطر شکوفه ی گیلاس می نشیند...
و لبخندی روی لب های او...
 

خورشید، روی صحنه ی آسمان ، نمایش عشق و امید را اجرا می کند ...

و او دستش را روی بدن زبر درخت پیر می کشد و میان آواز گروهی گنجشک ها خود را رها میکند...

 نسیم با مسافرانی از جنس عطر شالیزار از راه می رسد و با خنده گونه ی گل را می بوسد

همه در باغ ، آرام اند و مرد سالخورده ی برکه ، چشم انتظار شب است تا روی ماه را ببیند ...
 
واین چنین زمان در باغ خیالی من می گذرد
به همین آرامی 
به همین زیبایی...

  • paradox