نایاب دانلود

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیوانه» ثبت شده است

همیشه دنباله رو بودم.... همیشه توو مدرسه دنبال کسی بودم تا سرگروهم باشه ... همیشه تو نظر دادنا ، میگفتم هرچی بقیه بگن .... و این بقیه ها کم کم پنجه هاشونو نشونم دادن ....
 
کمکم ، با خنده های مزخرفشون انداختنم تو حاشیه ! انداختنم توی جاده خاکی کنار اتوبان ....

کم کم خردم کردن .... کم کم بهم دستور دادن .... کم کم گفتن اینجوری باش ، اونجوری نباش .... کم کم منو از زندگی روندن ....کم کم تنهام کردن ....
 
ازیه روزی به بعد ، من شدم یه آدم که همه به خاطر مطیع بودن ، دوسش داشتن .... شدم یه پسر ترسوی بی اراده ی غمگین ....

مامان بابام توی گوشم خوندن که باید مطیع جمع باشم .... بهم یاد دادن مسیری که همه دارن توش حرکت میکننن درسته ..... معلمام مجبورم کردن به شبیه بقیه بودن .... به معمولی بودن .... به مطیع بودن....
 
رفته‌رفته ، بابام بهم گفت حق نداری بری رشته ی هنر چون اکثر آدما دکترا رو محترم می دونن ... کم کم مامانم اومد کنارم و گفت ، تو حق نداری با همه صمیمی بشی ، به همه لبخند بزنی ، تو اتوبوس برای یه نفر دیگه بلند شی ....
 
کم‌کم ، همسایه ها پچ پچ کردن پسری که تحصیلات کامل نداشته باشه ، یه بی سواد بی ادب وله!
تو مهمونیامون بحث به وجود اومد سر اینکه هر چی مهریه بیشتر باشه ، بهتره .... اینکه عروسی خوب باید میلیاردی باشه ... اینکه پرده ی ما خوشگله ، مبل ما خوشگله ، ماشین ما خوشگله!
 
خلاصه بگم ، دنیام شده بود حرف مردم و حرف مردم و حرف مردم
دنیام شده بود اکثریت و اکثریت و اکثریت!
 
امایه شب ، وقتی توی اتاقم روی تخت نشسته بودم و زل زده بودم به شهر مشکی پوش .... یه نفر از درون صدام زد و گفت : بس نیست اینهمه غم و استرس و ناراحتی ؟ بس نیست اینهمه تنهایی و زندگی واسه مردم ؟!
بس نیست اینهمه دل شکستن؟!
از اون شب ، بین خودم و اون صدا یه عهد به وجود اومد ... هر دو سوگند خوردیم دیگه هیچوقت دنبال آدما نباشیم .... 
و از اون شب ، یه پسر ۱۳ساله تبدیل شد به یه دیوونه ...

 دیوونه ای که رفت و هنر خوند .... رفت و با دختری ازدواج کرد که مهرش یه سکه بود ، رفت و تو اتوبوس از جاش واسه یکی دیگه بلند شد ، رفت و لبخند زد ....
 
آره، من ، دیونه ی ۳۰ ساله ی شهر ، الان ، شدم  عاقلی که اکثریت دیوونه​ صداش میکنن ....

چون  من کاری رو انجام دادم​ که دوست داشتم​ .... چون من فهمیده بودم​ ، دیوونه با نادون خیلی فرق داره!
چون من دیوونه بودن رو به شبیه آدم های دیگه بودن ترجیح دادم ....

  • paradox
همیشه بهم میگن : دیوونه!
چون ، خودم انتخاب کردم این اسمو ..... به نظرم دیوونه ی این دوره زمونه ، همون آدم عاقل سالهای قبله!
 
آقای ملکی همیشه بهم میگه: تو رو باید ببرن بستری کنن! بی عقلیت مسریه!

خب یکی نیست بهش بگه دختر خودت رو ببر بستری کن که صب تا شب ، سرش توو گوشیشه و داره عکسای شخصیشو واسه عموم پخش میکنه ....

عموی ساسان هم همیشه با صدای بلند داد میزنه : تو یه احمقی! یه احمق به تمام معنا!

حالا انگار خودش خیلی سالمه !  زنش که داره توو خونه ش از شدت تنهایی دق میکنه ... پسراشم که .... هیچی نگم بهتره!!!
 
جالب اینجاست  صمیمی ترین دوستم (قبل از اینکه دیوونه باشم ) هم با اونا هم عقیدست و با پوزخند بهم میگه: بیچاره مامان بابات که بچه شون تویی! یه دیوونه ی واقعی!


شاید براتون سوال پیش بیاد که آیا واقعاً من از همون اول دیوونه بودم ...
یا  چی شد که من دیوونه نام گرفتم ، یا چرا دارم چرت و پرتامو براتون می نویسم یا اینکه من کیم!
جواب هموشونو میگیرین فقط الان همین رو بدونین که : همه ی آدما ، دیوونه شدن رو توی وجودشون دارن ....

 و این دیوونگی زمانی خودشو نشون میده که یه اتفاق بزرگ براشون​ بیفته ....
اتفاق بزرگ زندگی من زمانی افتاد که ....

( ادام داره ... )

  • paradox

گاه به آدم های توی خیابان لبخند می زنم

برای یک کودک مسخره بازی در می آورم تا بخندد

وقتی در اتوبوس ، پیرزنی با یک سبد پر از خرید از راه می رسد ، 

از جایم بلند می شوم و با تمام خستگی که دارم ، می ایستم تا پیرزن بنشیند

وقتی از گرمای وحشتناک تابستان به ستوه می آیم ، لب به شکایت نمی گشایم ، اخم نمی کنم ، با مردم رهگذر بد برخورد نمی کنم...

وقتی به یک طبیعت می روم ، بی توجه به سر و صدای دوستان و خانواده ام که مشغول  تفریح هستند ، سمت یک ...

....

برای خوندن ادامه ی این متن فوق العاده و لطیف اینجا کلیک کنید!

  • paradox