آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رویا» ثبت شده است

يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۰۳ ب.ظ paradox
سر گشته چو پرگار ....

سر گشته چو پرگار ....

صبح ، قبل از اینکه کسی بیدار شود ،
 از جایت برخیز و خورشیدرا  گرم گرم بنوش
بگذار اولین چای دنیا ، نوشِ جانِ تو شود



بعد همانطور که روبه روی آینه ایستاده ای ،
 به انعکاس خودت بخند 
و بی خیال اینکه امروز چندمین شنبه است ، دفترچه ی شعرت را بردار و درونش بنویس : 
 
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم 


                                                   ***

+ دیدین بعضی آدما چقدر بیشعورن؟؟؟‌ اوووف!!!



++ اگه میتونستین ذهن یکی رو بخونین ذهن کی رو میخوندین؟ به نظرتون چی توو ذهنش میگذشت ؟ :)



+++ چقد این عکسو دوست دارم :)
۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۳ ۱۲ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox
شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ب.ظ paradox
بابای امید !! :)

بابای امید !! :)



سرم درد می کرد . درد که چه عرض کنم ، داشت می ترکید! 

می دانستم این سردرد از کجا نشات می گیرد . از تماس معین برای آگاه کردن من از کوبیدن ماشینم به یک تاکسی

از جیغ وداد های الهام بابت حضور نداشتنم در جشن تولدش 

از قهر کردن عاطفه و بستن چمدان بخت برگشته اش برای رفتن به خانه ی پدری !

و هزار کوفت و زهرمار دیگر ! که همه رفته بودند توی سرم و نعره می زدند !




با وجود این همه درد و بلا ، اکسیژن خانه ام کم شده بود ... مجبور شده بودم همان موقع ، یعنی ساعت 2 شب! بایک سویی شرت مشکی و دمپایی های آبی ، خودم را وسط کوچه بالا بیاورم

بلکه معده ی خانه از وجود ویروسی چون من خالی شود !





همانطور برای خودم شلپ شلپ قدم می زدم و دست هایم را فرو کرده بودم توی جیبم ! سرم هم زیر کلاه سویی شرت پنهان شده بود و جز صدای باد ، صدایی نمی آمد ...

 که دیدم یک چیزی چسبید به شلوارم ! 





نیم نگاهی به آن موجود انداختم . دیدم : اه! یک پسر بچه ی  با موهای فر است!! 

دستم را از جیبم بیرون کشیدم و سعی کردم او را از خودم جدا کنم اما هر چه کردم ، جدا نشد!

پسرک با آن چشمان درشت و دستهای کوچک مثل زالو چسبیده بود به من ! مگر ولم می کرد!!!؟؟؟

هر چه دستش را کشیدم ، ذره ای تکان نخورد ... داد زدم : ای بابا!! ولم کن دیگه کَنه!

و بازتاب صدایم ، بار دیگر گفت :  کَنه ... کَنه .... کَنه ...





پسرک آرام دستش را از شلوارم جدا کرد ... 

روبه رویم ایستاد : عمو ... بَبَلم می چُنی ؟

با چندش نگاهش گردم ... : نه .. گمشو می خوام برم ...

کنار نرفت ... 

- عموو ... بَبَلَم می چُنی ؟

نچ را با تمام اعصاب به هم ریخته ام تلفظ کردم  : بابا یه بار خواستیم بیایم هوا بخوریما ! برو اونور می زنم لهت می کنم ! برو!

و خیلی سریع از کنارش رد شدم و شلپ شلپ به مسیرم ادامه دادم . 






چند قدم که دور شدم ، یک نفر در دلم میکروفون به دست گرفت و گفت : آهای! مستر! کجا با این عجله ! 

اون فسقلی اگه گم شده باشه و تو تنها کسی باشی که میتونه نجات بدتش .. بتتش .. ب ... حالا هر چی! می خوای چجوری عذاب وژدانتو از بین ببری؟هان ! 

من ولت نمی کنم که!





ایستادم . 

نفسم را محکم بیرون دادم و بی توجه به بخاری که از دهانم خارج می شد ، به عقب چرخیدم .

فسقلی همچنان ایستاده بود . سردش هم نمی شد انگار! 

- بیا بغلم ! به جهنم که مزاحممی !

لبخند ریزی زد و آمد طرفم . 

خداوکیلی سنگین هم بود ! فسقلی چاق مو فرفری!

نگاهش کردم و پرسیدم : مامان بابات کجان ؟

شانه بالا انداخت .

- به درک ! می برمت خونه! مزاحم!




با خودم به خانه بردمش ... همان اول ، خیلی آرام رفت سمت کاناپه و رویش نشست .

من هم ، همانطور که آستین سویی شرتم را در می آوردم گفتم : نمیدونی خونه تون کدوم وریه ؟

-نمیدونم ... بابایی همیشه منو گم می چُنه .. منم همیشه میلَم خونه ی یکی تا بَلام چایی هلو دُلُست تُنِه بلکه بابایی با بوی چایی هلو بیاد بِبَلَتَم 

با کمی مکث گفت : عمو . چایی هلو دالی؟

با خودم گفتم : دیوونه ست مثل اینکه!

- آره جوجه ، دارم .. 

- میشه بَلام بیالی ؟

دست به کمر شدم : امر دیگه ؟

سرش را کج کرد : خواهش میچُنَم !!

 




می دانستم این بچه یک تخنه کم دارد .. برای همین بی هیچ مخالفتی برایش چای آوردم ...

داشت هورت هورت چای می نوشید و من نگاهش می کردم که زنگ در به صدا در آمد ...

در را که باز کردم ، یک مرد چاق با یک لبخند گشاد را دیدم که دستش را سمتم دراز کرد و گفت : سلام جناب! من بابای امیدم .... راستی ! فوتبال رو دیدین شما ؟

...





+ جهت درک بهتر متن به شهر در خواب و من از فکر تو در بیداری مراجعه شود ... 

+ چجوری میشه دایره ی لغات رو افزایش داد ؟ ممنون میشم اگه جوابمو بدین :)

+ طولانی شدنش دست من نبود... باور کنین! 



۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۳ ۶ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۱۲ ق.ظ paradox
فقط همین یک شب

فقط همین یک شب

دست هایت را بسپار به دستان آسمان

با پای برهنه روی زمین سرد ماه قدم بگذار

چین دامنت را با ستاره ها تزیین کن

روی ماه بنشین

لکه های صورتش را ببوس

و برایش کتاب بخوان

بگذار یک شب ما بیدار بمانیم و او بخوابد :)


+ دوست داشتین به‍ فضا سفر کنین ؟ به نظرتون حال و هوای فضا چجوریه ؟ :)


۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۱۲ ۹ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۶ ب.ظ paradox
دست هایت را به من بده :)

دست هایت را به من بده :)

دست هایت را به من بده
بگذار امواجت ، قلب زنگ زده ام را دوباره به کار بیندازند 



دریا ! قایقم را تکان بده
کودکی هایم را برایم به تصویر بکش
بگذار در گهواره ی قایق ، با دستان تو ، و صدای لالایی خورشید  ، زیر تاریکی غروب  ، چشم هایم را ببندم و باران ، موهایم را شانه کند ...


و من خواب ببینم  که در دل تو ، یک ماه نشسته است و آسمان ، انعکاس تصویر توست ...


***

+ یه متن قشنگ از یه کتاب ؟ :)
۱۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۲۶ ۸ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ ب.ظ paradox
یک روز رویایی :)

یک روز رویایی :)

خیلی از روزها دلم می خواهد یک برو بابای غلیظ نثار دنیا کنم و سوت زنان سوار ماشین شوم....



آن هم نه از این ماشین های جلف امروزی ، از آن ماشین های قدیمی و جذاب!



بعد ، همانطور که آهنگ * جنجال حمید هیراد * را در ماشین پخش می کنم و زیر لب همراهیش می کنم ، با یک دست فرمان را بگیرم ،


 و دست دیگرم را از پنجره بیرون ببرم و همانطور که موهایم با وزش شدید باد تاب می خورند ، صدایم را بالا تر ببرم و* راه آهن *را فریاد بزنم ...




وقتی آهنگ جنجال به انتهایش رسید ، آهنگ *ماه پیشونی * را تقدیم ماشین کنم ...


آن وقت ، با یک لبخند گشاد و درست حسابی ، سرعتم را بالا تر و بالاتر ببرم و با صدای بلند بگویم : دیوانگی هم عالمی دارد!!!





وقتی هر چه آهنگ داشتم ته کشید، ماشین را ببرم در دل یک جنگل و همانطور که برای خودم چای داغ می ریزم ، روی کاپوت بنشینم و به 

لحظه ای که همیشه آرزویش را دارم نگاه کنم ...




و لذتی که از صدای چه چه پرنده ها در رگم جاری می شود ، پلک هایم را روی هم بیندازد و من بدون اینکه خواب ببینم ، بخوابم ....


+++


* اگه یه روز ، خودت بیادجلوت بشینه ، بهش چی میگی ؟ 😊



۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۰ ۱۶ گپ خودمونی درسته ۸ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۶ ق.ظ paradox
بیخیال زمین! آسمان را عشق است!

بیخیال زمین! آسمان را عشق است!

بالاخره یک روز می رسد تا یک نجار زبر دست ، یک نردبان محکم و بلند بسازد که هر وقت دلمان از زمین گرفت 
 از آن نرده بان بالا برویم و روی نیمه ی تاریک ماه بنشینیم ...
بعد ، دستانمان را زیر سرمان گره بزنیم و در سکوت آسمان ، آرام بخوابیم و بگوییم : بیخیال زمین!آسمان را عشق است! :)




****




میشه با یه جمله این متن کوتاهو ادامه بدی؟ 

( 5 تا پست تا صدتایی شدن وبلاگ مونده ... :) )

۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۶ ۷ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox