آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ب.ظ paradox
بابای امید !! :)

بابای امید !! :)



سرم درد می کرد . درد که چه عرض کنم ، داشت می ترکید! 

می دانستم این سردرد از کجا نشات می گیرد . از تماس معین برای آگاه کردن من از کوبیدن ماشینم به یک تاکسی

از جیغ وداد های الهام بابت حضور نداشتنم در جشن تولدش 

از قهر کردن عاطفه و بستن چمدان بخت برگشته اش برای رفتن به خانه ی پدری !

و هزار کوفت و زهرمار دیگر ! که همه رفته بودند توی سرم و نعره می زدند !




با وجود این همه درد و بلا ، اکسیژن خانه ام کم شده بود ... مجبور شده بودم همان موقع ، یعنی ساعت 2 شب! بایک سویی شرت مشکی و دمپایی های آبی ، خودم را وسط کوچه بالا بیاورم

بلکه معده ی خانه از وجود ویروسی چون من خالی شود !





همانطور برای خودم شلپ شلپ قدم می زدم و دست هایم را فرو کرده بودم توی جیبم ! سرم هم زیر کلاه سویی شرت پنهان شده بود و جز صدای باد ، صدایی نمی آمد ...

 که دیدم یک چیزی چسبید به شلوارم ! 





نیم نگاهی به آن موجود انداختم . دیدم : اه! یک پسر بچه ی  با موهای فر است!! 

دستم را از جیبم بیرون کشیدم و سعی کردم او را از خودم جدا کنم اما هر چه کردم ، جدا نشد!

پسرک با آن چشمان درشت و دستهای کوچک مثل زالو چسبیده بود به من ! مگر ولم می کرد!!!؟؟؟

هر چه دستش را کشیدم ، ذره ای تکان نخورد ... داد زدم : ای بابا!! ولم کن دیگه کَنه!

و بازتاب صدایم ، بار دیگر گفت :  کَنه ... کَنه .... کَنه ...





پسرک آرام دستش را از شلوارم جدا کرد ... 

روبه رویم ایستاد : عمو ... بَبَلم می چُنی ؟

با چندش نگاهش گردم ... : نه .. گمشو می خوام برم ...

کنار نرفت ... 

- عموو ... بَبَلَم می چُنی ؟

نچ را با تمام اعصاب به هم ریخته ام تلفظ کردم  : بابا یه بار خواستیم بیایم هوا بخوریما ! برو اونور می زنم لهت می کنم ! برو!

و خیلی سریع از کنارش رد شدم و شلپ شلپ به مسیرم ادامه دادم . 






چند قدم که دور شدم ، یک نفر در دلم میکروفون به دست گرفت و گفت : آهای! مستر! کجا با این عجله ! 

اون فسقلی اگه گم شده باشه و تو تنها کسی باشی که میتونه نجات بدتش .. بتتش .. ب ... حالا هر چی! می خوای چجوری عذاب وژدانتو از بین ببری؟هان ! 

من ولت نمی کنم که!





ایستادم . 

نفسم را محکم بیرون دادم و بی توجه به بخاری که از دهانم خارج می شد ، به عقب چرخیدم .

فسقلی همچنان ایستاده بود . سردش هم نمی شد انگار! 

- بیا بغلم ! به جهنم که مزاحممی !

لبخند ریزی زد و آمد طرفم . 

خداوکیلی سنگین هم بود ! فسقلی چاق مو فرفری!

نگاهش کردم و پرسیدم : مامان بابات کجان ؟

شانه بالا انداخت .

- به درک ! می برمت خونه! مزاحم!




با خودم به خانه بردمش ... همان اول ، خیلی آرام رفت سمت کاناپه و رویش نشست .

من هم ، همانطور که آستین سویی شرتم را در می آوردم گفتم : نمیدونی خونه تون کدوم وریه ؟

-نمیدونم ... بابایی همیشه منو گم می چُنه .. منم همیشه میلَم خونه ی یکی تا بَلام چایی هلو دُلُست تُنِه بلکه بابایی با بوی چایی هلو بیاد بِبَلَتَم 

با کمی مکث گفت : عمو . چایی هلو دالی؟

با خودم گفتم : دیوونه ست مثل اینکه!

- آره جوجه ، دارم .. 

- میشه بَلام بیالی ؟

دست به کمر شدم : امر دیگه ؟

سرش را کج کرد : خواهش میچُنَم !!

 




می دانستم این بچه یک تخنه کم دارد .. برای همین بی هیچ مخالفتی برایش چای آوردم ...

داشت هورت هورت چای می نوشید و من نگاهش می کردم که زنگ در به صدا در آمد ...

در را که باز کردم ، یک مرد چاق با یک لبخند گشاد را دیدم که دستش را سمتم دراز کرد و گفت : سلام جناب! من بابای امیدم .... راستی ! فوتبال رو دیدین شما ؟

...





+ جهت درک بهتر متن به شهر در خواب و من از فکر تو در بیداری مراجعه شود ... 

+ چجوری میشه دایره ی لغات رو افزایش داد ؟ ممنون میشم اگه جوابمو بدین :)

+ طولانی شدنش دست من نبود... باور کنین! 



۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۳ ۶ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۱۴ ب.ظ paradox
خلاف جهت آب :)

خلاف جهت آب :)

چقدر خوب است گاهی خلاف جهت آب شنا کردن ...

چقدر خوب است دور شدن از زندگی گله ای 



اینکه وقتی ، یک جمعیت عظیم ، با مغز هایی کوچک ، در یک راه که پر است از زشتی حرکت می کنند و تو از دور برایشان به نشانه ی خداحافظی دست تکان می دهی و تنهایی ، آن یکی مسیر را می پیمایی ،  قشنگ است ...



من ، عاشق آن حس ناب معنوی ای هستم که وقتی آدم های کم خرد و کوته فکر ، به مسخره کردنشان می پردازند ، یک لبخند لطیف  بزنم و به عاشقانه هایم با خدا ادامه  بدهم ...



من هیچوقت از مخالفت چنین آدمهایی بدم نمی آید چون مطمئنم می کنند راهم درست است :)


++++


+ اگه بگن زندگیتو توی یه جمله یا بیت خلاصه کن ، چه جمله یا بیتی رو انتخاب می کنی ؟  :)


۱۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۱۴ ۵ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۸ ب.ظ paradox
بیا در رویا غرقت کنم ! بیا!

بیا در رویا غرقت کنم ! بیا!

فرض کن

یک قایق چوبی _ از آنها که در فیلم ها دیده ای _داشته باشی وسط یک دریاچه ی وسیع که سطحش پر از برگ های سبز و نارنجی است و رنگش ، تیره و مخوف!


آن گاه ، هر وقت مادرت گیر داد : چرا دستاتو قبل غذا نشستی 

و یا پدرت گفت : پاشو برو سر درسِت بچه!

و برادر بزرگت دستور داد : برو اون وسیله رو واسم بیار

و خواهر کوچولویت به پاهایت آویزان شد و نغ زنان گفت : علوسکمو بده!

کوله ی شل و ول  _ یا به قول مادرت زهوار دررفته_ ات را برداری ، 

 و در چوبی خانه ای را که پر شده از حس زندان ، باز کنی و مثل یک زندانی باهوش و خبره _ ترجیحا مانند مایکل اسکافیلد! _لی لی کنان سمت جنگلی بروی که پدرت دقیقا وسطش خانه ساخته ...



بعد ، وقتی به دریاچه رسیدی ، دستی روی بدنه ی  قایقت بکشی و بگویی : هی ! چطوری رِفیق! اجازه هست بیام بغلت؟

آن وقت ، خودت را پهن کنی وسط قایق ، دست هایت را پشت سرت گره کنی و همانطور که نگاهت به آسمان نیمه آفتابی  ست و زنبور ها جلوی دیدت را می گیرند ، یک نفس عمیق بکشی و بگویی : آخیش! به این میگن زندگی!


حتی فرض کردنش هم حال ادم را خوب می کند. موافقی ؟ ( نگین نه که باور نمی کنم :) )


* میخواستم کوتاه تر بنویسم نشد :(


۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۰۸ ۱۰ گپ خودمونی درسته ۳ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۱۳ ب.ظ paradox
یک رویای دخترانه :)

یک رویای دخترانه :)

چه چیزی بهتر از این :
روی لبه ی پنجره نشسته‌ باشی  و پاهایت آزادانه جلو و عقب تاب بخورند ....
 
کتاب محبوبت دستت باشد و قهرمان داستان در بهترین حالتش به سر ببرد ..

باد بیاید و لای دامن پیراهن بلندت بپیچد و گل های ریز و سرخ روی لباست ، مثل موج های دریا حرکت کنند...

وگیسوی بلندت را سپرده باشی دست باد تا برایت شانه اش کند ...

بعد ، هر از چندگاهی نگاهی به طبیعت بکر روبه رویت بیندازی و برای خورشید دست تکان دهی ...
 
وگاهی هم ، یک جرعه از چای داغ را بنوشی و لبخند روی لبت بشود سوژه ی عکاسی خدا ....


****

یه سوال باحال! اگه زندگیتون کتاب بود ، اسمشو چی میذاشتین ؟

۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۸:۱۳ ۱۴ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۰ ب.ظ paradox
عادت ها آدم ها را می سازند :)

عادت ها آدم ها را می سازند :)

عادت ها آدم ها را می سازند ... 
همه ی ما انسان ها دارای عادت هایی هستیم ... گاه این عادت ها فقط مخصوص خودمان اند گاه نه ...

بعضی از این عادت ها خوب اند و بعضی بد ... بعضی جدیدند و بعضی قدیمی ....

خلاصه اینکه همه ی ما مجموعه ای از عادت هایمان هستیم ...

زندگی ای که در آن عادت ها به روز نشوند و هرروز و هر روز تکرار شوند ، زندگی ای ، سخت و ناامید کننده  می شود ...

عادت ها ، آدم ها را تربیت می کنند ...

****

شما چه عادتای خوبی دارین ؟ بیاین یکم باهم حرف بزنیم :)
۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۰ ۷ گپ خودمونی درسته ۲ نچ !! ۰
paradox
سه شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۱ ب.ظ paradox
گاهی :)

گاهی :)

گاهی یه حرف
یه آهنگ
یه تصویر
یه متن
یه آدم
اونچنان زندگیتو از این رو به اون رو و فوق العاده میکنه که با خودت میگی : ( چی شد الان ؟؟؟؟ )
:)

۱۰ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۱ ۹ گپ خودمونی درسته ۸ نچ !! ۰
paradox