آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عشق» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ب.ظ paradox
برای آرزوهایم دست تکان دادم :)

برای آرزوهایم دست تکان دادم :)

در اتوبوس ، پا به پای حرف هایش شدم ...
 از بالای پل ، به غروب خورشید که از لای لکه های روی شیشه نمایان بود ، نگاه کردم ...
و او حرف زد و‌حرف زد و‌حرف زد ...
 از اعتقادش به عشق ، از آرزو هایش ، از اینکه دوست دارد یک ماشین گران قیمت بخرد حرف زد ...
و من با یک لبخند تنها آرزوهایم را برایش زمزمه کردم و بی توجه به هیاهوها ، خوابیدم ....

++++

به نظرتون آرزوش چی بوده ؟؟؟ :)

۲۰ آذر ۹۷ ، ۲۳:۱۴ ۴ گپ خودمونی درسته ۳ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۱ ب.ظ paradox
حسی که در قلبم مانده ...

حسی که در قلبم مانده ...

سالهای نوجوانی ، آن زمان که پنجره ی چوبی خانه مان به سمت خانه شان باز می شد ، 

لبه ی پنجره می نشستم ،

 تیله های رنگی ام را هل می دادم کناری و سنگ های کوچک را سمت پنجره شان پرت می کردم ...

تق ...تق ...تق ...

همین که پای پنجره می آمد و با آن چادر گل گلی اش _ که به صورت سفید و لپ های سرخش می آمد _ اخم می کرد  ، پنجره را می بستم و پشت پرده ی فیروزه ای ، یواشکی نگاهش می کردم و سیراب می شدم  ....

کار هرروزه ام بود ... 



یادم می آید آن روز ها ، یواشکی گل سرخ باغچه را می کندم و جلوی در خانه شان می گذاشتم... 

مادرم می فهمید نبود گلها کار من است اما حرفی به من نمی زد ...

و هرروز گل جدیدی می کاشت ...

 انگار او هم می دانست آن دختر زیبارو ، با یکی دوتا گل راضی نمی شود ...


حال سالهاست که از آن روزها می گذرد ... 

آنها از محله مان رفته اند ، 

 ولی من همچنان گل های باغچه را جلوی در خانه شان  می گذارم و با سنگ به شیشه شان می زنم 

اگر او را دیدید از قول من بگویید  آن پسر نوجوان ، حالا مردی شده برای خودش ....

بگویید هنوز ، پنجره در خانه شان هست ، هنوز مادرش گل می کارد و هنوز روی زمین سنگ ریزه پیدا می شود ...


اگر او را دیدید ، آرام از کنارش بگذرید ودر گوشش بگویید فقط جای دختری با گونه های سرخ کم است که اخم کند و پسرک جانش را برایش بدهد ....



+ متنی که حاصل دیدن پست جناب منزوی بود ....

++ بهترین فیلمی که تاحالا دیدین ؟ :)


۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۳۱ ۹ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۳۴ ب.ظ paradox
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! بله!

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! بله!

_ خسته شدم از این زندگی  ... دیگه تحمل این سختیا رو ندارم .... می فهمی چی‌میگم؟

لبخندش را وسعت می بخشد ... 
مثل من از پشت شیشه به کوچه ی خلوتمان نگاه می کند ... دوست دارم حرفی بزند ولی .... هعی!


_ همش داره بلا سرم میاد ، 
همش دارم از اینور و اونور خبرای بد میشنوم ، 
حال بابا بد میشه ،
وحید میگه دیگه دوسم نداره و نامزدیو بهم می زنه ، 
فرهاد که خیر سرش داداشمه برمیگرده میگه واس چی به زنم فلان حرفو زدی ... 



اشکهایم پهنای صورتم را می‌گیرند ولی دوست ندارم پاکشان کنم ... اشک باید روی صورت حک شود ... حک!

به شیشه تکیه می دهم و همانطور که به دیوار خیره ام ادامه می دهم :
 باور کن کمرم داره میشکنه ... 
تو این سن دارم طعم مزخرف بدبختی رو با این شدت می چِشَم .... بَسَم نیست؟



باز لبخند می زند و به کوچه خیره می شود .‌‌
حرص میخورم . 
با مشت به بازویش می کوبم :
میشنوی اصن؟ منو باش با کی دارم درددل می کنم ... آدمی که یهو سبز شده وسط زندگیم و میگه من وظیفه دارم شادت کنم ...




بدون آنکه ذره ای از لبخندش کم شود بر می گردد سمتم .‌
دست روی شانه ام می گذارد و میگوید : ببین منو ، دنیا یه کوله ی سنگین انداخته رو دوشِت که پُره از بدبختی ولی دست و پاتو که ازت نگرفته!


بعد سمت آشپزخانه حرکت می کند و می گوید : بدو بیا که چایی هلو منتظر ماست 

اوهم مثل پدر و برادرش عاشق چای هلو است ! :))


======

* از کسی متنفر هستین توو زندگیتون ؟ چند تا از نقطه قوتاشو اینجا بنویسین :)
* چقد بده یه شبانه روز 24 ساعته ... باید بیشتر باشه ! :))
۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۴ ۱۱ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ paradox
ما دوتا شعر می خوانیم

ما دوتا شعر می خوانیم

دیوانه شده بودم
قلبم مثل کودکی لجباز ، دست مغزم را می کشید و می‌گفت :  باید بریم بیرون ... حال من بدهههه!!!



و مغزم باوجود بارانی که بیرون می بارید ،
با وجود باد سردی که می وزید و با هزار چیز دیگر که مرا از بیرون رفتن منع می کردند ، به من گفت : بیا بریم بیرون
و من ، با دست خالی ، زدم به دل شهر ...




کوچه های شهر را مثل روزنامه ای که فقط حوادث عجیب غریب را منتشر می کند ،ورق زدم ، 
با پاهایم ، جدول هایش را حل کردم ...
لپ کودکی را کشیدم ، دست پیرمردی را گرفتم ، از مرد لبو فروش ، لبو خریدم و هرکاری را که دلم هوس کرده بود ، انجام دادم ...




برای اولین بار ، من ،  پسر ۲۵ ساله ی شهر ، بلند بلند در کوچه ی خلوتی که خانه هایش آجری بودند ، شعر خواندم و لا لا لا کنان ، به کوچه ی بعدی رفتم ...





دلم می خندید و مغزم لبخند می زد 
در حال کِیف کردن و لذت بردن بودم که چشمم روی دختری قفل شد که آرام آرام شعر می خواند و  لا لا لا را تکرار می کرد 




قلبم دست از خندیدن بر داشت ، 
مغزم درجا ساکت شد و رفت توی اتاقش
و من و دل ، دوتایی زل زدیم به دختری که شال گردنش در دست باد تکان می خورد ...



++++



+ شهادت امام حسن عسکری ( علیه السلام ) رو بهتون تسلیت میگم .
++ امروز ، توی مسیرم ، یه یارویی رو دیدم که ماشینش رو داده بود دست پسر ۵_۶ ساله اش که برونه ! توی عقلو شعور این آدم موندم !!! 
+++ از چه کلمه ای بدتون میاد؟ 
++++ شاعر در باب این متن میگه : دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!! :)

۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۵ ۷ گپ خودمونی درسته ۳ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ paradox
سبز _ طوسی :)

سبز _ طوسی :)

باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

باز من تنها در این شهر

می نشینم روی ایوان

قطره قطره بام دنیا

می چکد بر دست هایم ... 


***


دلم پر بود از حرف

و تنها جایی که میشد حرف هایم را رویش بالا بیاورم ، شیشه بود ....

اما مگر می شد روی شیشه ی پنجره ای که مامان همین دیروز با هزار بدبختی تمیزش کرد، چیزی نوشت ، 





برای همین تند تند جوراب های بلند سبز و طوسی ام را پایم کردم . بعد رفتم سراغ کمدم

 از انتهایش ، شال گردن سبز و طوسی مادربزرگ دوزم را بیرون کشیدم و انداختمش دور گردنم .... بوی مادربزرگم را می داد :)




ماژیک هایم را برداشتم و از خانه زدم بیرون ....

باران شدت گرفته بود . صدای بوق ماشین هاهم .

خودم را از بین سیل ترافیک ، بیرون کشیدم و سمت در زنگ زده آبی رنگ دویدم




مادربزرگ در را باز کرد

صورت تپلش را بوسیدم ..

 خندید و مرا به داخل راهنمایی کرد 

بعد از کلی احوال پرسی و ذوق کردنش  بابت شال گردن ، سمت اتاق دویدم و پرده را کنار زدم . صدای خش خش کشیده شدن پرده روحم را به پرواز در آورد :)





ماژیک هایم را روی زمین پهن کردم و بی توجه به لکه های ریز و درشت روی پنجره ، نوشتم و نوشتم و نوشتم تا دلم ،  خسته ، گوشه ای افتاد و عرق پیشانی اش را پاک کرد ...

با خنده نگاهی به نوشته هایم انداختم...




همه ی نوشته ها همانطور که می‌خواستم شده بودند اما یک چیزی اضافه بود

پشت نوشته ها ، مردی با یک پلیور طوسی ایستاده بود و شال گردن طوسی و سبزش ، برق می انداخت در چشمانم.

مطمئن بودم از این جوراب های بلند هم پایش کرده .... 

انگار یک نفر مرا با چهره ای مردانه ، پشت پنجره پِیست کرده بود ....




+ یک عدد متن ، زاده ی ذهن پارادوکس 

++ بهترین اتفاق زندگیتون چی بوده ؟ :) 


۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۴ ۹ گپ خودمونی درسته ۱۰ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۰۹ ب.ظ paradox
عشق است دیگر !

عشق است دیگر !

آقا جان همیشه سبیلش را تاب می داد و با غرور و جدیت می گفت : دختر و چه به عاشق شدن!
دختر باید بیشینه تو خونه تا بالاخره یکی بیاد بگیرتش ... !
 فهمیدی؟




خاله ی ۲۳ ساله ام هم که تازه با پسر یکی از دوستان مادربزرگم ازدواج کرده بود می گفت : اوا! مهرناز جون ، خاله ، عشق دیگه چیه!
 دختر باید بشینه ببینه مامان باباش چی میگن
 دقیقا همونو اجرا کنه ! 




پدرم ، دستی روی کله ی کچلش می کشید و می گفت : عشق چی چی هست؟



و مادرم با حرص می کوبید روی دست دیگرش و میگفت : وای خاک عالم!! دختر اینو جای دیگه نگیا ! میگن نسرین عجب دختری تربیت کرده​!! 



و پسر عموی بابا هم خودش را در بحث جا می داد و با افتخار هیکل لاغر که چه عرض کنم ، چوب شور وارش را زیر کت طوسی می گذاشت و برای من موعظه می خواند که : واقعا فکر کردی پسری هست که عاشق تو بشه ؟!
خوش خیال!! بشین به زندگیت برس . 
هنوز واسه این حرفا بچه ای!




خلاصه اینکه ، هر کسی که من را می دید که شعر های عاشقانه می خوانم و درباره ی عشق می پرسم عینکش را به چشمش می زد و سه ساعت مرا نصیحت می کرد ...



 من هم به همه ی حرف هایشان گوش می دادم ها 
اما نمی دانم فرشته ی عشق کی مرا در آغوش گرفت و لالایی برایم خواند که عاشق شدم ...

حال دلیلش کدام است ، نمیدانم!
. یا من دختر حرف گوش نکنی بودم
یا حرف های آنها خزعبل بود
یا عماد مرا سحر و جادو کرد
یا ....


اما
دلیلش هرچه که هست ، مهم این است که الان آقا جان و خاله و بابا و مامان و چوب ش.... ببخشید ، پسر عموی بابا ،
با اخم برایم چشم غره می روند و من با لبخند گشادی  می گویم : عماد بچه ی خوبیه ! باور کنین !!





( این داستان زاده ی ذهن پارادوکس است و هیچگونه وجود خارجی ای ندارد :) )
( میخواستم طولانی نشه ولی شد :( )

+ به نظرتون یه روز رویایی چه ویژگی هایی داره ؟


۱۶ آبان ۹۷ ، ۲۲:۰۹ ۱۱ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox