دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مادربزرگ» ثبت شده است

یادش بخیر...

صبح ها ، همیشه زودتر از همه ، بلند می شد ، چای دم می کرد ، پنیر وکره و مربا را روی سفره  می گذاشت و یا الله گویان ، از جایش بلند می شد تا مربای هویجی را که امیرعلی ، پسر خاله ی کوچکم را میگویم ، عاشقش است بیاورد ...


 بعد ، دستش را روی کمرش می گذاشت و با خود فکر میکرد : خب ، سمیه که نون و پنیر دوست داره ، عباسم عاشق کره مرباست ... میمونه نسرین که حاج آقا باید براش نون تازه بخره ...


و وقتی خیالش از بابت رضایت همه ، راحت میشد ، ذکری زیر لب می فرستاد و سمت حیاط می رفت ...

همان حیاط نقلی که محال بود روزی کثیف و پر از خاک بماند ...

 محال بود روزی برسد  که در آن ،  برگهای درخت انگور ، روی زمین ریخته باشند ...


و شروع می کرد به خش خش جارو زدن حیاط ... همیشه موقع جارو زدن حواسش بود تا خدایی ناکرده ، گلدان هایش روی زمین نیفتند ، یا محدثه ، دختر دایی من ، از خواب بیدار نشود ...

 

بعدجارو زدن ، چشم هایش را می بست تا شاید دردی که در کمرش می پیچید و به تمام بدنش سرایت می کرد ، قدری مراعاتش را بکند و کوتاه بیاید ...

و دوباره ، می رفت سراغ آب دادن به گلهای رنگارنگش... راستش را بخواهید او همیشه معتقد بود  : خونه ای که توش گل و گیاه نباشه ، همون بهتر که متروکه بمونه!

برای همین ، بهار  پارسال برای هر کداممان ، یک گلدان با یک گل خریده بود وگفته بود : بجنبید ... از امروز مسئولیت این گلا با شماست!

 

یادش بخیر ...

همیشه ، بعد از آب دادن به گلها ، قدری روی پله ی کوچک حیاط می نشست و خس خس سینه اش را پای پیری اش  میگذاشت ...

 بعد ، حاج‌آقا را که مشغول شستن صورتش بود ، به یک صبحانه ی دو نفره ی عاشقانه دعوت می کرد و دوتایی ، بدون حرف ، چای داغی را که عجیب قند پهلو بود می نوشیدند و صدایشان ، با تیک تاک ساعت یکی میشد ...


آن وقت بود که حاج‌آقا ، میرفت بیرون تا نان داغ بخرد . چون او همیشه می گفت : گرمای خونه رو دوتا چیز تشکیل میدن یکی مادر خونه .... یکی نون داغ صب جمعه!

 

بعدکه ما به سختی از زیر پتوی گرم و نرم ، بیرون می آمدیم و خمیازه کشان ، راه آشپزخانه را با چشمهای نیمه باز طی می‌کردیم ، می خندید و صورت تک تکمان را می بوسید و با عطر چایش ، خواب از سرمان می پراند ...

یادش بخیر...

 

او هیچوقت اشتباهمان را بر سرمان نکوبید ... او هیچوقت نگفت : دیگر دوستتان ندارم ....


اوهمیشه مهربان بود .... او همیشه یک مادربزرگ خوب بود که یادمان داد ، خانه ، بدون مادر و مادربزرگ ، همان متروکه بماند ، بهتر است!







  • paradox

قدیمها چقدر همه چیز زیبا تر بود 


آن روز ها ، یا آخر هفته ها  یا  سر زده ، خانه ی هم می رفتیم  و گل می گفتیم و گل می شنیدیم ، آن روز ها ، صورت هم را می بوسیدیم و همدیگر را به آغوش می کشیدیم .


یاد آن روز ها به خیر ، که آجیل و هندوانه و ، چای داغی که در فنجان های مخصوص مادربزرگ ریخته می شد را می خوردیم و از ته دل می خندیدیم،


 آن روز ها که عمو برایمان از خاطرات تکراری سربازی اش می گفت ، و پسر ها و دختر های کوچک با هم در حیاط بازی میکردند و مواظب بودند گلدان های شمعدانی مادربزرگ را نشکنند ...


آن روز ها که خانم های جمع هم با اشتیاق به حرف ها گوش می دانند و مواظب بودند خدایی ناکرده ، فنجان کسی خالی از چای داغ نباشد ...


آخ ، یادش به خیر ... چه دوران شیرینی بود ... آن موقع ها که با هم برنامه ی یک تفریح را می چیدیم و به یک محیط سرسبز می رفتیم ...


همان روز هایی که مرد های فامیلمان با غرور و مردانگی کباب ها را درست می کردند و خانم ها با خنده هایی که دلشان را به درد می آورد ، میوه ها را برای بقیه قاچ قاچ می کردند ...


و گوشه ای هم ، بچه ها ، روی چمن ، غلت می زدند و توپ بازی و خاله بازی میکردند ... بعد ، همه دور کباب های آماده ، حلقه می شدیم و سیب می گفتیم و عکس یادگاری می انداختیم...


یاد قالی شستن ها ، خانه تکانی ها ، پول جمع کردن ها برای کمک به یکی از افراد فامیل ، به خیر ... 


یاد آن عروسی های ساده و کم خرج و شاد به خیر ... یاد آن مراسمات خواستگاری صمیمی و زیبا به خیر... یاد آن قهر هایی که با وساطت بزرگان فامیل حل می شدند ، به خیر ...


آه ... یادشان به خیر ... دلم برای آن روز ها تنگ شده ... دیگر استیکر های بی روح و سلام و علیک های دروغین را دوست ندارم ... 


دلم می خواهد وقتی ناراحتم کسی کنارم بنشیند ، بغلم کند ، دست روی شانه ام بگذارد و با صدای بلند بگوید : نترس ... غمگین نباش ... ما هستیم ...


نه اینکه برایم پیامکی خالی از احساس برسد که حاوی یک جمله است : غصه نخور ...


دلم برای تعریف و تمجید های واقعی ، احساساتی که درون چشم ها پنهان اند تنگ شده ...

 

دلم برای گذشته ، تنگ شده .. دلم برای دنیای زیبای آن روز ها ، خیلی خیلی تنگ شده ... ... ...


  • paradox