آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

سه شنبه, ۶ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۶ ب.ظ paradox
ماجرای من و ذهنم !

ماجرای من و ذهنم !

گله کن دل که به جز من نرسد کس به صدایت ! ( همینجوری یهویی الکی بی ربط :)) )

++++

تا می آیم روی کارم متمرکز شوم ،

 ذهنم شطرنجش را پهن می کند وسط کارم  ، چهارزانو می نشیند ، دست هایش را به هم می مالد و می گوید : خببب!!! نوبتیم اگه باشه  ، نوبت بازیه!


تا می آیم ، یک کتابی چیزی خیر سرم بخوانم ، عینکش را به چشمش می زند  دیوان حافظ باز می کند و برایم غزل الا یا ایها را می خواند !!!


وقتی هم می روم کمی استراحت کنم ، یک کیلو سبزی می آورد تا دوتایی باهم پاکشان کنیم !!!!


+ از جمله درگیری های من و ذهنم :) 

++ شغلی که از ته ته ته قلبتون دوست دارین چیه؟ ( چرا من خودم جواب نمیدم به این سوالا ؟ )

۰۶ آذر ۹۷ ، ۲۲:۱۶ ۱۲ گپ خودمونی درسته ۶ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ paradox
ما دوتا شعر می خوانیم

ما دوتا شعر می خوانیم

دیوانه شده بودم
قلبم مثل کودکی لجباز ، دست مغزم را می کشید و می‌گفت :  باید بریم بیرون ... حال من بدهههه!!!



و مغزم باوجود بارانی که بیرون می بارید ،
با وجود باد سردی که می وزید و با هزار چیز دیگر که مرا از بیرون رفتن منع می کردند ، به من گفت : بیا بریم بیرون
و من ، با دست خالی ، زدم به دل شهر ...




کوچه های شهر را مثل روزنامه ای که فقط حوادث عجیب غریب را منتشر می کند ،ورق زدم ، 
با پاهایم ، جدول هایش را حل کردم ...
لپ کودکی را کشیدم ، دست پیرمردی را گرفتم ، از مرد لبو فروش ، لبو خریدم و هرکاری را که دلم هوس کرده بود ، انجام دادم ...




برای اولین بار ، من ،  پسر ۲۵ ساله ی شهر ، بلند بلند در کوچه ی خلوتی که خانه هایش آجری بودند ، شعر خواندم و لا لا لا کنان ، به کوچه ی بعدی رفتم ...





دلم می خندید و مغزم لبخند می زد 
در حال کِیف کردن و لذت بردن بودم که چشمم روی دختری قفل شد که آرام آرام شعر می خواند و  لا لا لا را تکرار می کرد 




قلبم دست از خندیدن بر داشت ، 
مغزم درجا ساکت شد و رفت توی اتاقش
و من و دل ، دوتایی زل زدیم به دختری که شال گردنش در دست باد تکان می خورد ...



++++



+ شهادت امام حسن عسکری ( علیه السلام ) رو بهتون تسلیت میگم .
++ امروز ، توی مسیرم ، یه یارویی رو دیدم که ماشینش رو داده بود دست پسر ۵_۶ ساله اش که برونه ! توی عقلو شعور این آدم موندم !!! 
+++ از چه کلمه ای بدتون میاد؟ 
++++ شاعر در باب این متن میگه : دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!! :)

۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۵ ۷ گپ خودمونی درسته ۳ نچ !! ۰
paradox
پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۰۶ ق.ظ paradox
بیخیال زمین! آسمان را عشق است!

بیخیال زمین! آسمان را عشق است!

بالاخره یک روز می رسد تا یک نجار زبر دست ، یک نردبان محکم و بلند بسازد که هر وقت دلمان از زمین گرفت 
 از آن نرده بان بالا برویم و روی نیمه ی تاریک ماه بنشینیم ...
بعد ، دستانمان را زیر سرمان گره بزنیم و در سکوت آسمان ، آرام بخوابیم و بگوییم : بیخیال زمین!آسمان را عشق است! :)




****




میشه با یه جمله این متن کوتاهو ادامه بدی؟ 

( 5 تا پست تا صدتایی شدن وبلاگ مونده ... :) )

۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۶ ۷ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۹:۳۳ ب.ظ paradox
کاش من باران شوم :)

کاش من باران شوم :)

دیگر از فکر کردن خسته شده بودم 

برای همین ، دلم را به دریا زدم ...

به باران بدل شدم ...

روز ها ، صبر کردم تا پاییزرسید ...

از ابر ، به زمین چکیدم ...

زمین مرا به آغوش کشید 

گیاهی مرا نوشید ...

جوانه ای رشد کرد ...

درختی تنومند در صفحه ی خاک ، حک شد ...

و من ، گوشه ای از درخت ، چشمهایم را بستم و لبخند زدم ...

تصمیمم عملی شده بود ...

قرار بود باعث پیشرفت کسی شوم ...

و شدم ...

سالهاست مردی به درختی که خانه ی من است تکیه میدهد و با خود زمزمه می کند : چکار کنم ؟

اگر او را دیدید از طرف من به او بگویید : دلت را به دریا بزن ...

یا درخت می پرورانی ، یا کسی را عاشق می کنی ...

( چرت نویس داخل چرک نویس  یک عدد paradox که دوست دارد به باران بدل شود :) )

****

 + اگه دیدینش حتما بهش بگین :) :)



۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۳ ۴ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۴۴ ب.ظ paradox
آن سوی من

آن سوی من

همه ی آدم ها دونفرند ...


یکی خودشان است و دیگری ، خود درونشان ...

من هم مثل همه دو نفرم . 


یک من وجود دارد که آدم های کوچه و بازار او را می شناسند ...

نامش را ، پدر و مادرش انتخاب کرده اند و فامیلی اش را پدربزرگش ...


این من ، یک سن مشخص دارد ، یک جنسیت مشخص ، و یک مقدار ثروت مشخص تر(!) ...

چهره اش را هم خدا انتخاب کرده و کسی است که اطرافیانش ، او را می بینند ...


اما آن یکی من ، اوضاعش کمی فرق می کند . او نامش را خودش انتخاب کرده و اهل گذاشتن فامیلی روی خودش نیست ....

او گاه پیر نود ساله می شود و گاه کودک نُه ساله ...


گاه ، زن می شود و گاه ، مرد ....


ثروتش هم مثل سکه های که در جیب تاجران جیرینگ جیرینگ می کنند نیست .

ثروتش کاملا معنوی است ... 

ثروتش علم است و علاقه است و استعداد ...


این من ، چهره اش را با دست های خودش ساخته ... اما نه چهره ای که بین عموم مشهور است ، چهره ی او ، حاصل انعکاس رفتار هایش است ...

 

منِ درونِ من ، پیش کسانی رخ نمایی می کند که به او اهمیت می دهند . جاهای ناشناس خودش را در معرض دید قرار می دهد و شروع می کند به سخنرانی ...


منِ درونِ من ، حرف هایش را در فضایی مثل اینجا منتشر می کند ، آزادانه به همه لبخند می زند و زندگی کردن را به من اصلی یاد می دهد ...


خلاصه اینکه ، آن سویِ من ،  یک منِ دیگر نشسته که بی سر و صدا می آید و می رود ولی عطرش هیچ وقت فراموش نمی شود ... 

منی که آن سویِ من نشسته ، واقعی ترین چهره من است ....


شما هم منِ درون ، دارید؟  

۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۴ ۱۰ گپ خودمونی درسته ۷ نچ !! ۰
paradox