نایاب دانلود

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

یا ابا عبدالله الحسین

دلنوشته ....

و محرم از راه می رسد ....

کدام را می خواهید؟
نتیجه ی نوشتن
آخرین حرف های شما
آنکه مینویسد

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نام» ثبت شده است

من هر وقت اسمی را می شنوم ، یا در جمله ای نامی را می بینم ، برای خود ، به آن اسم ، شخصیت می بخشم و در خیالم او را تحلیل می کنم ...
مثلا هر وقت اسم جمشید را می شنوم ، چهره ی یک مرد تقریبا مسن با اخم هایی درهم و بازوهایی بزرگ به ذهنم هجوم می آورد ...

یا وقتی ، اسم نرگس را جایی می بینم یاد دختری با قد کوتاه و لحن آرام  و  کودکانه ، و یک نوع معصومیت دلنشین می افتم ...

وقتی از کسی اسم حنا را می شنوم ، تصویر دختری در ذهنم نقش می بندد که پر است از شیطنت ...

زمانی که چشمم ، روی اسم فرهاد می نشیند ، مردی با موهای نسبتا بلند و چهره ای سفید با گیتاری دردست می نشیند روی صفحه ی فکرم و در یک غروب دلگیر پاییز ، گیتار می زند ...

نمی دانم این افکار از کجا نشات می گیرند اما من خیلی دوستشان دارم ...

نظر شما درباره ی اسم های سارا و ایمان چیست؟
  • paradox

همه ی آدم ها دونفرند ...


یکی خودشان است و دیگری ، خود درونشان ...

من هم مثل همه دو نفرم . 


یک من وجود دارد که آدم های کوچه و بازار او را می شناسند ...

نامش را ، پدر و مادرش انتخاب کرده اند و فامیلی اش را پدربزرگش ...


این من ، یک سن مشخص دارد ، یک جنسیت مشخص ، و یک مقدار ثروت مشخص تر(!) ...

چهره اش را هم خدا انتخاب کرده و کسی است که اطرافیانش ، او را می بینند ...


اما آن یکی من ، اوضاعش کمی فرق می کند . او نامش را خودش انتخاب کرده و اهل گذاشتن فامیلی روی خودش نیست ....

او گاه پیر نود ساله می شود و گاه کودک نُه ساله ...


گاه ، زن می شود و گاه ، مرد ....


ثروتش هم مثل سکه های که در جیب تاجران جیرینگ جیرینگ می کنند نیست .

ثروتش کاملا معنوی است ... 

ثروتش علم است و علاقه است و استعداد ...


این من ، چهره اش را با دست های خودش ساخته ... اما نه چهره ای که بین عموم مشهور است ، چهره ی او ، حاصل انعکاس رفتار هایش است ...

 

منِ درونِ من ، پیش کسانی رخ نمایی می کند که به او اهمیت می دهند . جاهای ناشناس خودش را در معرض دید قرار می دهد و شروع می کند به سخنرانی ...


منِ درونِ من ، حرف هایش را در فضایی مثل اینجا منتشر می کند ، آزادانه به همه لبخند می زند و زندگی کردن را به من اصلی یاد می دهد ...


خلاصه اینکه ، آن سویِ من ،  یک منِ دیگر نشسته که بی سر و صدا می آید و می رود ولی عطرش هیچ وقت فراموش نمی شود ... 

منی که آن سویِ من نشسته ، واقعی ترین چهره من است ....


شما هم منِ درون ، دارید؟  

  • paradox