آنقدر می نویسم تا دنیا قبول کند نویسنده ام :)

پنجشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ paradox
ما دوتا شعر می خوانیم

ما دوتا شعر می خوانیم

دیوانه شده بودم
قلبم مثل کودکی لجباز ، دست مغزم را می کشید و می‌گفت :  باید بریم بیرون ... حال من بدهههه!!!



و مغزم باوجود بارانی که بیرون می بارید ،
با وجود باد سردی که می وزید و با هزار چیز دیگر که مرا از بیرون رفتن منع می کردند ، به من گفت : بیا بریم بیرون
و من ، با دست خالی ، زدم به دل شهر ...




کوچه های شهر را مثل روزنامه ای که فقط حوادث عجیب غریب را منتشر می کند ،ورق زدم ، 
با پاهایم ، جدول هایش را حل کردم ...
لپ کودکی را کشیدم ، دست پیرمردی را گرفتم ، از مرد لبو فروش ، لبو خریدم و هرکاری را که دلم هوس کرده بود ، انجام دادم ...




برای اولین بار ، من ،  پسر ۲۵ ساله ی شهر ، بلند بلند در کوچه ی خلوتی که خانه هایش آجری بودند ، شعر خواندم و لا لا لا کنان ، به کوچه ی بعدی رفتم ...





دلم می خندید و مغزم لبخند می زد 
در حال کِیف کردن و لذت بردن بودم که چشمم روی دختری قفل شد که آرام آرام شعر می خواند و  لا لا لا را تکرار می کرد 




قلبم دست از خندیدن بر داشت ، 
مغزم درجا ساکت شد و رفت توی اتاقش
و من و دل ، دوتایی زل زدیم به دختری که شال گردنش در دست باد تکان می خورد ...



++++



+ شهادت امام حسن عسکری ( علیه السلام ) رو بهتون تسلیت میگم .
++ امروز ، توی مسیرم ، یه یارویی رو دیدم که ماشینش رو داده بود دست پسر ۵_۶ ساله اش که برونه ! توی عقلو شعور این آدم موندم !!! 
+++ از چه کلمه ای بدتون میاد؟ 
++++ شاعر در باب این متن میگه : دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!! :)

۲۴ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۵ ۰ گپ خودمونی درسته ۲ نچ !! ۰
paradox
چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۴۸ ب.ظ paradox
دختری با موهای فر!

دختری با موهای فر!

از خواب که بیدار می شود ،میرود سراغ آینه ی کوچک روی دیوار           
از میان لکه هایی که روی آینه نشسته اند ، تنها چیزی که مشخص است، 
موی نارنجی رنگ و فری ست که درست مثل یک کیک ، پف کرده و بالا آمده ...





لبخندی می زند و میرود داخل اتاق ... 
شانه اش را بر می دارد و شروع می کند به شانه زدن موهایش ...
از میان امواج نارنجی  ، دندانه های شانه را رد می کند تا بلکه سر و سامانی به این برگ های پاییزی که روی سرش رشد کرده اند بدهد ...





شانه کردن که تمام می شود ، باز می رود سراغ همان آینه ... 
و باز هم موهای پف کرده ، در آینه رخ نمایی می کنند ...




او ، دوباره و سه باره ، شانه را بر می دارد ، موهایش را شانه می کند و در آینه به خود نگاه می کند اما باز موهایش ، بهم ریخته می شوند ...
اخم ، میان ابروهایش دیوار می کشد ... 
روبه آینه به خودش می گوید : اه ! لعنت به این موها... همش به هم می ریزن ... اصن باید از ته بزنموشن ... ایشش!!!


***

حیاط با بارانی که دیشب بارید، حسابی خیس است ...
 جارو کردنش به اتمام می رسد و گل های شمعدانی ، قطره های بارانی را که از دیشب رویشان مانده روی دست حیاط می ریزند ...
روسری اش را درست می کند و همانطور که صلوات می فرستد ، می رود داخل خانه ...
صدای غر غر های حنا خانه را پر کرده است ...
 لبخندی روی لب های باریکش می نشیند و می رود سمت حنا که دست هایش را فرو کرده توی موهایش و با حرص به آینه می گوید : موهای زشششششتتتت!!!







آرام ، پشتش می ایستد و مچ دستش را با دست هایی که چند سال دیگر کامل چروکیده می شوند ، می گیرد ...
و آنها را از میان انبوه موهای حنا بیرون می کشد ... 
و می گوید : باز چی شده که اینجوری افتادی به جون این موها؟
_ مامان! اعصابم از دستشون خورده ... 
نه میشه درست حسابی شونه شون کرد نه میشه بستشون ! اههه! اصن باید برم کوتاشون کنم!






مادرش ، لبخندی به وسعت عشق می زند ... 
شانه را بر می دارد و می گوید : خان جون همیشه می گفت ، دختر باید موش بلند باشه ...
 باید صُبا بره لب حوض ، شونشون کنه ، ببافتشون و قربون صدقه شون بره ...
 حالا بیا بشین اینجا ببینم این موها شونه میشن یا نه ...






هر دو ، لب حوض می نشینند. 
مادر موهای حنا را شانه می کند ونسیم ، موهای درخت داخل حیاط را.
یک رَج می بافد و می گوید : میدونی حنا ... 
خان جون همیشه موهاشو حنا مینداخت ...
 یه روز ازش پرسیدم چرا همیشه حنا؟ گفت همه ی چیزای قشنگ دنیا نارنجی ان ... 
نارنگی ، پاییز ، غروب خورشید ... میگفت انگار خداهم رنگ نارنجی رو دوست داره ...

یادمه وقتی به دنیا اومدی ، رو موهات دست کشید و گفت : الهی فدای این دختر بشم که موهاش درست عین پاییز ، قشنگ و دلنوازه ...






رج سوم را می بافد : واسه همین اسمتو گذاشتیم حنا ... 
بعد از کمی مکث ، آرام می خندد و در گوش حنا زمزمه می کند : تازه! شاعر میگه : 
                                                
                                             
                              فکر کن موی تو در باد پریشان باشد
جاده و منظره ونم نم باران باشد




وحنا می خندد ومی گوید : مامان شاعر همچنین میگه :

                                       
                                          در شیوه ی معشوقـی هرچند که استـادی
از حال ِ من آموزد زلف ِ تـو پریشـانی
 




رج آخر را می بافد ... 
موهای فر و نارنجی رنگ حنا که هر کدام سمت و سویی افتاده بودند حالا به غزل بدل شده اند.
 با بیت هایی از جنس مو ، قافیه هایی از جنس لبخند مادر و وزنی از جنس شاعرانه های عاشقانه !
و عجب غزلیست این غزلِ بافته ی مو !





حنا ، دستی به مویش می کشد  و خیره در مصراع دومش می سراید : 

خاک را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادر گردی

آسمانی شوی و خرمن اخترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم

این جهان را گفتم

هستی و مکان را گفتم

می توانی آیا

لفظ مادر گردی

همه رفعت را

همه عزت را

همه شوکت را

بهر یک ثانیه بستر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت و شوکت و شان کم دارم

عزت و نام و نشان کم دارم

آن جهان را گفتم

می توانی آیا

لحظه ای دامن مادر باشی

مهد رحمت شوی و سخت معطر باشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه در سینه مادر بود آن کم دارم



و حنا نه مثل آنه شرلی ، نه مثل جودی ابوت ، و نه مثل خیلی دیگر از مونارنجی های تاریخ ، بلکه مثل خودش ، دستش را در آب فرو می برد و به تصویر دختری نگاه می کند که خدا ، رنگ موهایش را دوست دارد ...

****


+ شعرا قشنگ بودن ولی شاعرشونو ننوشتم . چون همینطور یهویی نوشتمشون 
++ یه واژه ی فارسی نسبتا سخت رو با معنیش میشه اینجا بنویسین ؟:)



۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۱:۴۸ ۱۳ گپ خودمونی درسته ۸ نچ !! ۰
paradox
سه شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۲۹ ب.ظ paradox
خزعبلات !

خزعبلات !

دوست دارم وقت هایی که ذهنم خالی از حرف است ، وقت هایی که مغزم بیکار ، توی سرم نشسته و دارد شبکه ی چهار نگاه می کند ، یک خاک بر سرت نثارش کنم و بروم سراغ لباس هایم ...




 یک پالتوی مشکی تنم کنم و از همان جوراب های ضخیم و بلند را بپوشم ... 

بعد مغزم را که در خارج کردنش از داخل سرم استادم ، بیرون بکشم و به زور لباس تنش کنم ... 



آن وقت ، دستش را بگیرم و دوتایی برویم وسط فرهنگ نامه ی خیابان ... 

به آدمها ، به تابلوهای تبلیغاتی بانور های سبز و قرمز  ، به پارک های شلوغ و پلوغ نگاه کنیم ...

دوتایی ، وسط این سرما ، بستنی قیفی بخوریم و روی نیمکت یک پارک بنشینیم ...

آنگاه من دفترچه ام را از جیبم بکشم بیرون وهر چه او می گوید ، تند تند بنویسم ...





وقتی برق دنیا رفت ( شما بخوانید شب شد ) مغزم را روی دستم بگیرم ، کارهایی که باید انجام دهد را به او بگویم و پرتابش کنم سمت ماه ...

و ماه دودستی او را بگیرد و من، با سری خالی ، به خانه برگردم و زیر پتو ، قلبم را صدا کنم و بگویم : آهای ! دل! عقلو پیچوندم رفت ! بیا تا خود صبح بدون مزاحم باهم حرف بزنیم ....




+ چرک نویس های ذهنی یک عدد paradox

++ چی باعث میشه از ته دل شاد بشین ؟

۲۲ آبان ۹۷ ، ۲۳:۲۹ ۹ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ paradox
سبز _ طوسی :)

سبز _ طوسی :)

باز باران

با ترانه

با گهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

باز من تنها در این شهر

می نشینم روی ایوان

قطره قطره بام دنیا

می چکد بر دست هایم ... 


***


دلم پر بود از حرف

و تنها جایی که میشد حرف هایم را رویش بالا بیاورم ، شیشه بود ....

اما مگر می شد روی شیشه ی پنجره ای که مامان همین دیروز با هزار بدبختی تمیزش کرد، چیزی نوشت ، 





برای همین تند تند جوراب های بلند سبز و طوسی ام را پایم کردم . بعد رفتم سراغ کمدم

 از انتهایش ، شال گردن سبز و طوسی مادربزرگ دوزم را بیرون کشیدم و انداختمش دور گردنم .... بوی مادربزرگم را می داد :)




ماژیک هایم را برداشتم و از خانه زدم بیرون ....

باران شدت گرفته بود . صدای بوق ماشین هاهم .

خودم را از بین سیل ترافیک ، بیرون کشیدم و سمت در زنگ زده آبی رنگ دویدم




مادربزرگ در را باز کرد

صورت تپلش را بوسیدم ..

 خندید و مرا به داخل راهنمایی کرد 

بعد از کلی احوال پرسی و ذوق کردنش  بابت شال گردن ، سمت اتاق دویدم و پرده را کنار زدم . صدای خش خش کشیده شدن پرده روحم را به پرواز در آورد :)





ماژیک هایم را روی زمین پهن کردم و بی توجه به لکه های ریز و درشت روی پنجره ، نوشتم و نوشتم و نوشتم تا دلم ،  خسته ، گوشه ای افتاد و عرق پیشانی اش را پاک کرد ...

با خنده نگاهی به نوشته هایم انداختم...




همه ی نوشته ها همانطور که می‌خواستم شده بودند اما یک چیزی اضافه بود

پشت نوشته ها ، مردی با یک پلیور طوسی ایستاده بود و شال گردن طوسی و سبزش ، برق می انداخت در چشمانم.

مطمئن بودم از این جوراب های بلند هم پایش کرده .... 

انگار یک نفر مرا با چهره ای مردانه ، پشت پنجره پِیست کرده بود ....




+ یک عدد متن ، زاده ی ذهن پارادوکس 

++ بهترین اتفاق زندگیتون چی بوده ؟ :) 


۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۰۴ ۹ گپ خودمونی درسته ۱۰ نچ !! ۰
paradox
يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۰۳ ب.ظ paradox
سر گشته چو پرگار ....

سر گشته چو پرگار ....

صبح ، قبل از اینکه کسی بیدار شود ،
 از جایت برخیز و خورشیدرا  گرم گرم بنوش
بگذار اولین چای دنیا ، نوشِ جانِ تو شود



بعد همانطور که روبه روی آینه ایستاده ای ،
 به انعکاس خودت بخند 
و بی خیال اینکه امروز چندمین شنبه است ، دفترچه ی شعرت را بردار و درونش بنویس : 
 
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم 


                                                   ***

+ دیدین بعضی آدما چقدر بیشعورن؟؟؟‌ اوووف!!!



++ اگه میتونستین ذهن یکی رو بخونین ذهن کی رو میخوندین؟ به نظرتون چی توو ذهنش میگذشت ؟ :)



+++ چقد این عکسو دوست دارم :)
۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۳ ۱۲ گپ خودمونی درسته ۴ نچ !! ۰
paradox
شنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۵۳ ب.ظ paradox
بابای امید !! :)

بابای امید !! :)



سرم درد می کرد . درد که چه عرض کنم ، داشت می ترکید! 

می دانستم این سردرد از کجا نشات می گیرد . از تماس معین برای آگاه کردن من از کوبیدن ماشینم به یک تاکسی

از جیغ وداد های الهام بابت حضور نداشتنم در جشن تولدش 

از قهر کردن عاطفه و بستن چمدان بخت برگشته اش برای رفتن به خانه ی پدری !

و هزار کوفت و زهرمار دیگر ! که همه رفته بودند توی سرم و نعره می زدند !




با وجود این همه درد و بلا ، اکسیژن خانه ام کم شده بود ... مجبور شده بودم همان موقع ، یعنی ساعت 2 شب! بایک سویی شرت مشکی و دمپایی های آبی ، خودم را وسط کوچه بالا بیاورم

بلکه معده ی خانه از وجود ویروسی چون من خالی شود !





همانطور برای خودم شلپ شلپ قدم می زدم و دست هایم را فرو کرده بودم توی جیبم ! سرم هم زیر کلاه سویی شرت پنهان شده بود و جز صدای باد ، صدایی نمی آمد ...

 که دیدم یک چیزی چسبید به شلوارم ! 





نیم نگاهی به آن موجود انداختم . دیدم : اه! یک پسر بچه ی  با موهای فر است!! 

دستم را از جیبم بیرون کشیدم و سعی کردم او را از خودم جدا کنم اما هر چه کردم ، جدا نشد!

پسرک با آن چشمان درشت و دستهای کوچک مثل زالو چسبیده بود به من ! مگر ولم می کرد!!!؟؟؟

هر چه دستش را کشیدم ، ذره ای تکان نخورد ... داد زدم : ای بابا!! ولم کن دیگه کَنه!

و بازتاب صدایم ، بار دیگر گفت :  کَنه ... کَنه .... کَنه ...





پسرک آرام دستش را از شلوارم جدا کرد ... 

روبه رویم ایستاد : عمو ... بَبَلم می چُنی ؟

با چندش نگاهش گردم ... : نه .. گمشو می خوام برم ...

کنار نرفت ... 

- عموو ... بَبَلَم می چُنی ؟

نچ را با تمام اعصاب به هم ریخته ام تلفظ کردم  : بابا یه بار خواستیم بیایم هوا بخوریما ! برو اونور می زنم لهت می کنم ! برو!

و خیلی سریع از کنارش رد شدم و شلپ شلپ به مسیرم ادامه دادم . 






چند قدم که دور شدم ، یک نفر در دلم میکروفون به دست گرفت و گفت : آهای! مستر! کجا با این عجله ! 

اون فسقلی اگه گم شده باشه و تو تنها کسی باشی که میتونه نجات بدتش .. بتتش .. ب ... حالا هر چی! می خوای چجوری عذاب وژدانتو از بین ببری؟هان ! 

من ولت نمی کنم که!





ایستادم . 

نفسم را محکم بیرون دادم و بی توجه به بخاری که از دهانم خارج می شد ، به عقب چرخیدم .

فسقلی همچنان ایستاده بود . سردش هم نمی شد انگار! 

- بیا بغلم ! به جهنم که مزاحممی !

لبخند ریزی زد و آمد طرفم . 

خداوکیلی سنگین هم بود ! فسقلی چاق مو فرفری!

نگاهش کردم و پرسیدم : مامان بابات کجان ؟

شانه بالا انداخت .

- به درک ! می برمت خونه! مزاحم!




با خودم به خانه بردمش ... همان اول ، خیلی آرام رفت سمت کاناپه و رویش نشست .

من هم ، همانطور که آستین سویی شرتم را در می آوردم گفتم : نمیدونی خونه تون کدوم وریه ؟

-نمیدونم ... بابایی همیشه منو گم می چُنه .. منم همیشه میلَم خونه ی یکی تا بَلام چایی هلو دُلُست تُنِه بلکه بابایی با بوی چایی هلو بیاد بِبَلَتَم 

با کمی مکث گفت : عمو . چایی هلو دالی؟

با خودم گفتم : دیوونه ست مثل اینکه!

- آره جوجه ، دارم .. 

- میشه بَلام بیالی ؟

دست به کمر شدم : امر دیگه ؟

سرش را کج کرد : خواهش میچُنَم !!

 




می دانستم این بچه یک تخنه کم دارد .. برای همین بی هیچ مخالفتی برایش چای آوردم ...

داشت هورت هورت چای می نوشید و من نگاهش می کردم که زنگ در به صدا در آمد ...

در را که باز کردم ، یک مرد چاق با یک لبخند گشاد را دیدم که دستش را سمتم دراز کرد و گفت : سلام جناب! من بابای امیدم .... راستی ! فوتبال رو دیدین شما ؟

...





+ جهت درک بهتر متن به شهر در خواب و من از فکر تو در بیداری مراجعه شود ... 

+ چجوری میشه دایره ی لغات رو افزایش داد ؟ ممنون میشم اگه جوابمو بدین :)

+ طولانی شدنش دست من نبود... باور کنین! 



۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۱:۵۳ ۶ گپ خودمونی درسته ۵ نچ !! ۰
paradox